متن کامل خبر

عنوان خبر ::روز 13مهرماه 1357 هجرت امام خميني ازعراق به پاريس

نگارنده ::روابط عمومی

تاریخ ::۱۳۹۹/۰۷/۱۳

فاقد تصویر

متن خبر::

«علت هجرت امام به پاریس، به جریاناتی که چند ماهی قبل از این تصمیم روی داد، برمی ‌گردد... با اجازه امام، تصمیم معظم له مبنی بر سفر به کویت، به دوستان نزدیکمان در نجف گفته شد؛ به 7-8 نفر از خصوصی‌ ترین افراد. بلافاصله دو دعوت‌ ‏‎‎‏نامه برای  من و امام توسط یکی از دوستانمان در کویت تهیه شد... زمانی که می‌ خواستیم سوار ماشین شویم، در تاریکی مردی غیر معمم نظرم را جلب کرد؛ دقیق شدم، آقای دکتر یزدی بود. او برای گرفتن پیامی از امام برای انجمن‌ های اسلامی ایران در کانادا و آمریکا آمده بود که مواجه با این وضع شد. تا آن لحظه او به ‌هیچ‌ وجه از جریان مهاجرت امام اطلاع نداشت. دکتر هم سوار یکی از آن دو ماشین شد... در حالی‌ که ما توی اطاقی کثیف گرد امام که دراز کشیده بودند، جمع شده بودیم، تفألی به قرآن زدم: اذهب الی فرعون انه طغی، قال رب اشرح لی صدری و یسرلی امری» باور کنید که نیروی تازه ‌ای گرفتم، خیلی عجیب بود. بیهوده ما را بیش از 9 ساعت معطل کردند، درحالی ‌که ما گفته بودیم که می‌ خواهیم به بغداد برگردیم... ما را سوار کردند ولی دکتر یزدی را نگاه داشتند. دکتر به من گفت: ناراحت نباشید، این ‌ها نمی ‌توانند مرا نگاه دارند. چهار نفری عازم بصره شدیم. در هتلی نسبتاً خوب و تمیز، شب را به صبح رساندیم. من و امام در یک اطاق، آقایان فردوسی و املایی در اطاق دیگر. با تمام خستگی ای که امام داشتند، بعد از سه ساعت استراحت، برای نماز شب بلند شدند. نماز صبح را با امام خواندم و بعد از نماز، از تصمیمشان جویا شدم. گفتند: «سوریه» گفتم: «اگر راه ندادند، اگر آن‌ها هم برخوردی مثل کویت کردند، بعد کجا؟» کشورهای همسایه یکی ‌یکی بررسی شد، کویت که نگذاشت، شارجه و دوبی و از این قبیل به ‌طریق ‌اولی نمی ‌گذارند، عربستان که مرتب فحش می ‌داد، افغانستان و پاکستان که نمی ‌شد؛ می ‌ماند سوریه و امام درست تصمیم گرفته بودند ولی بی‌گدار به آب نمی ‌شد زد؛ می ‌بایست وارد کشوری شد که ویزا نخواهد و از آنجا با مقامات سوری تماس گرفته شود که آیا حاضرند بدون هیچ شرطی ما را بپذیرند یعنی امام به هیچ ‌وجه محدود نگردند. چرا که اگر محدودیت بود، عراق که منزلمان بود. فرانسه را پیشنهاد کردم، زیرا توقف کوتاهمان در فرانسه می ‌توانست مثمر ثمر باشد و امام می ‌توانستند بهتر مطالبشان را به دنیا برسانند؛ امام پذیرفتند. خوابیدیم. ساعت 8 صبح به مأموران عراقی گفتم: می ‌خواهیم برویم بغداد. گفتند: می ‌توانید برگردید نجف. گفتم نمی رویم. ساعتی بعد آمدند که مرکز می گوید تصمیمتان چیست؟ گفتم: «پاریس». با تعجب رفت! آقای یزدی ساعت 5/10 - 11 صبح آمد. خوشحال شدیم. می‌ خواستند با ماشین عازم بغدادمان کنند؛ حال امام مساعد نبود، با اصرار با هواپیما رفتیم. بلافاصله بعد از پیاده شدن، با پاریس تماس گرفتم که عازم آنجاییم. آقای دکتر حبیبی گفت: چه کنم؟ گفتم: تا ورودمان به آنجا از تلفن فاصله نگیر...»‏